مجله اینترنتی وبلایت

فروشگاه های آنلاین وبلایت

مجله اینترنتی وبلایت

سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح

manager | شنبه | 1397/04/02 | 09:30 | شماره ی اول

0

174

ویدئوهای سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح صداهای سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح تصاویر سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح

به این روزها که می رسید تسبیح از دستش نمی افتاد پیرزن مدام لبش می جنبید . از فک و دهان خودش هم شاکی بود که نمی رسند به پای این همه ذکر می گفت پیری است دیگر ! بیشتر از این نمی کِشَد. بی بی حکیمه پیر بود اما کارهایی می کرد که جوان ها نمی کنند

به این روزها که می رسید تسبیح از دستش نمی افتاد پیرزن
مدام لبش می جنبید . از فک و دهان خودش هم شاکی بود که نمی رسند به پای این همه ذکر
می گفت پیری است دیگر ! بیشتر از این نمی کِشَد.
بی بی حکیمه پیر بود اما کارهایی می کرد که جوان ها نمی کنند
رجب که می رسید ، حکیمه هم انگار دوباره زندگی اش می رسید به اول خط
از اذان صبح که بیدار می شد تا دم غروب که استکان چایی اش را به قول خودش به آب می زد و می نشست پای سفره افطار،
برنامه 90 روزه اش شروع می شد
مفاتیح الجنانی هم داشت که  ضخامتش رشد کرده بود بس که بی بی ورق زده و چرخیده بود در باغ هایش.
از این نظم و برنامه ای که داشت ؛ مثل ساعت ، دقیق خوشم می آمد
برای خودش برنامه عبادی داشت. کاری که حتی تقویم جیبی جدیدم که رویش نوشته بود تقویم عبادی برایم نکرده بود.
پیرزن سه ماه پشت سر هم را قصد می کرد روزه بگیرد و واقعا می گرفت.
با چنان انرژی مضاعفی هم می گرفت که برای منی که جای نوه اش بودم محال بودم خودم را بگذارم جایش.
گاهی خجالت می کشیدم از خودم که امتحانات و ضعف و کم خوابی را بهانه می کنم برای روزه خوردنم،  آن هم برای روزه های واجب .
به خصوص این سه ماه از سال که شتاب بی بی حکیمه بیشتر می شد ؛  در هرکاری که رنگ و بویی از خیر می داد
« رجب ، شعبان ، رمضان »

رمضان که می شد ، حکیمه خانم  دو ماه از خیلی ها جلوتر بود.
فطر که می آمد و  بقچه نمازش را می زد زیر بغل ، سمت مصلا ؛ انگار جای تمام قدم هایش سبز بود
بس که مثل بهار ، دل و جانش نشسته بود به شکوفه .
حال خوش حکیمه را دوست داشتم و دارم .
از آن زن هایی است که هر وقت غرق می شدم در خیال و فکر اینکه از زندگی چه می خواهم؟!
جلوتر از همه صورتش آمده جلوی چشم هایم.
هنوز هم می آید.
آخر کار می رسم به این نتیجه که
حکیمه خانم  ، ایمانش ایمان بود
این همه اراده و توان را  همین ایمان ریخته بود در جانش .
برنامه ریزی را بلد بود برای ساختن هر دو  زندگی اش.
بی هیچ دفترچه  و کتاب انگیزشی هر روزش می دوید رو به جلو.
جملات تاکیدی و الهام بخشش برای موفقیت و خواباندن مچ زندگی ، همین ذکرهای استغفار و صلوات بود که تند تند می شکفت روی لبش.
نتیجه اش این بود که هم دنیایش را به اندازه خودش ساخته بود، هم حواسش به حساب و کتاب بعد از رفتنش جمع، تا آخرین لحظه.
 
امسال اولین رجبی است که می آید و پیرزن نیست
چراغ آشپزخانه اش هم قرار نیست سه ماه ، یک ساعت مانده به اذان صبح  روشن شود و نور سپیدش بیفتد به پنجره اتاق من.
مسابقه  حکیمه خانم ، سوت پایانش یکی دو ماهی هست  که زده شده.
حالا مطمئن است که وقتی ندا برسد «أین الرّجبیون » حکیمه بانو هم یکی از همان رو سپیدهایی است که در جمع اهالی رجب ، رفته ایستاده .

دعا ما آدمها را از ظلمت بیرون می برد و وقتی از ظلمت بیرون رفتیم،
گره ها یکی یکی باز می شود.
گفتار و اعمال ورفتارمان همه وهمه می شود  برای خدا .
برای خودمان و برای هم دعا کنیم .
 

نظر به صورت خصوصی ارسال شود.