مجله اینترنتی وبلایت

فروشگاه های آنلاین وبلایت

فروشگاه اینترنتی محصولات کتابه بزرگسالان دختران هم شهید می شوند...

فروشگاه :

فروشگاه اینترنتی / محصولات کتابه/ دختران هم شهید می شوند.../

فروشگاه :

این کتاب به زندگی شهید مهری زارع‌عباس آبادی یکی از شهدای انقلاب مشهد اختصاص دارد.
در این کتاب که آمیخته به گویش مشهدی نیز هست؛ زندگی شهید نوجوانی روایت می‌شود که در 13 سالگی و در جریان راهپیمایی‌های مشهد، برای نجات جان یکی از هموطنانش که زیر تانک رفته بود اقدام کرده و خودش نیز زیر تانک می‌رود.

فاطمه عزت آبادی، مادر شهید مهری زارع در خصوص شهادت فرزندش می‌گوید:  بعد از اعلام خبر برگزاری راهپیمایی، ما به صورت دسته جمعی وخانوادگی برای شرکت در راهپیمایی به فلکه ضد رفتیم و پیاده به سمت استانداری حرکت کردیم. مجبور شدم قبل از چهارراه لشکر برای لحظاتی بایستم، مهری دختر 13ساله من و خواهرش اقدس که در آن زمان  هشت یا  9 سال داشت، به همراه یکی از همسایه‌ها از چهارراه لشکر گذشتند و در شلوغی تانک‌ها و فرار مردم گم شدند. بچه‌ها را که پیدا نکردم؛ به طرف بیمارستان امام رضا(ع) راه افتادم. 

او ادامه می دهد: در بیمارستان امام رضا(ع) دخترکوچکم را پیدا کردیم؛ وقتی در رابطه با سرنوشت خواهرش از او سوال کردیم؛ گفت مهری به زیر تانک‌ها رفته؛ باور نکردیم. با رگبار بستن بیمارستان امام رضا(ع) توسط نیروهای نظامی نتوانستیم شب مهری را پیدا کنیم؛ صبح روز بعد که به بیمارستان مراجعه کردیم مهری را در حالی که سرش را تراشیده بودند، نصف سرش برداشته شده بود و تمام صورتش با باند بسته شده بود،  پیدا کردیم. 

فاطمه عزت‌آبادی در ادامه می‌گوید:  سه ماه و ده روز طول کشید تا مهری به شهادت رسید. شهیده‌ی 13 ساله ای که همچون حسین فهمیده برای آرمان‌هایش زیر تانک رفت و اما امروز کمتر کسی از او یاد می‌کند؛ امیدوارم با انتشار این کتاب یاد و نام شهدای مظلومی مثل دختر من زنده نگاه داشته شود تا جوانان این مرز و بوم بدانند وارث چه خون هایی هستند.

«دختران هم شهید می‌شوند» به قلم  فرزانه آزاده‌نیا در قطع رقعی و در 296 صفحه در کتابفروشی‌های معتبر در اختیار علاقمندان است.

منبع : ایسنا

از وقتی که ماجرای هفده شهریور تهران پیش آمده بود. تا محمدعلی و پسرها کمی دیرتر می آمدند. دل فاطمه هزار جا می رفت. مخصوصا که حسن و حسین همین که غروب می شد راه افتادند توی خیابان ها به اعلامیه انداختن داخل خانه ها و ماشین ها. فاطمه نگاهی به مهری کرد که آرام یک گوشه نشسته بود به بافتن. توی دلش گفت: دختر چه خوبه! مشینه ور دل آدم، خیالش راحته که هست. فاطمه اگر می توانست صدای فکر مهری را بشنود. حتما این حرف را نمیزد. مهری درست همان موقع که سرش را انداخته بود پایین و سرش را به بافتنی گرم کرده بود، داشت به دیروز فکر می کرد..

***

درست رو به روی ضریح نشسته بودند. محمدعلی به دیوار تکیه داده بود و به آدم های نزدیک ضریح که می خواستند هر جور شده دست شان را به ضریح برسانند، نگاه می کرد. مهری هم سرش را انداخته بود پایین و زیارت نامه می خواند. هر وقت که با مهری می آمدند حرم، همین جا می نشستند تا یک دلِ سیر با امام رضا علیه السلام حرف بزنند. همیشه تا مهری می گفت: «بابا منو نمی بری حرم؟» محمدعلی سریع راه می افتاد. مهری برایش چیز دیگری بود، مخصوصاً حالا که سیزده ساله شده بود و قدش تا سرشانه محمدعلی می رسید. درست مثل غنچه گل که هر روز بازتر می شد.

هنوز نگاه محمدعلی به ضریح بود که حواسش رفت به قربان صدقه رفتن مهری برای نوزادی که توی بغل مادرش بود. چادر سیاه مهری با آن گل های زردِ ریز، بیشترِ صورتش را گرفته بود اما محمدعلی می توانست از پشت همان چادر هم صورت سبزه دخترش را با آن ابروهای پرپشت مشکی و چشمان قشنگ ببیند. توی دلش قربان صدقه مهری می رفت. چقدر دوستش داشت.

هیچ وقت به او نگفته بود که بعد از حسن و آن پسر دیگرشان که عمرش به دنیا نبود، خیلی چشم انتظار یک دختر بوده و وقتی که قابله بهش گفته بود «مبارک باشه! بچه ت دختره»، دو تومانی نوی نو را از جیبش درآورده بود تا مژدگانی بدهد به قابله.

منبع : فراکتاب

دسته‌بندی

دفاع مقدس

موضوع

خاطرات دفاع مقدس

نویسنده

آزاده فرزام‌نیا

ناشر

بوی شهر بهشت

قطع

رقعی

سال انتشار

1395

نوع جلد

گلاسه

تعداد صفحات

296

قیمت

15000

شابک

978-600-370-090-1‬‬
نظر به صورت خصوصی ارسال شود.